ساعت 5/41 صبح است...دوشم را گرفته ام ...سرحال نشسته ام اینجا چایم را هم دم کرده ام برای صرف صبحانه توی خانه! :) که خوشمزه تر از سرکار است! و میخواهم درباره مزد اشتیاق بنویسم!..دیروز حتی کلاس موسیقی هم بیشتر چسبید!...روزهایی مثل دیروز که گوش شیطان کر همه چیز خوب پیش میرود.. فکر میکنم نکند همه اش خواب باشد و چند دقیقه بعد از خواب بیدار شوم و همه چیز تمام شود!....دیروز را هرگز فراموش نمی کنم ..فقط هورمونهای شادی بود که ترشح میشد درونم! منی که در آستانه ی کم آوردن و خستگی ناراحت کننده ای بودم، انرژی  دوباره ای دریافت کردم که خوشحالیش برایم با کمتر چیزی اینروزها برابری میکند...حالا میماند جزییات و پس پردازشهاش...



بی نام عزیزم اینبار  به عدد تمام ناپایداریها از تو سپاسگزارم ..چه فیزیکیش چه خلقی اش!

================================================



خب دیگر اینکه دیشب دکتر قلب هم رفتیم دوباره..جواب آزمایشاتمان را بردیم برایش..بنی اکو شد به خاطر رفع نگرانی دکتر گوگولی خدا رو شکر مشکلی نبود...و من قرار شد شنبه یک نوار قلب 24 ساعته بگیرم ..نمی دانستم همچین چیزی وجود دارد! وقتی درباره تپش قلب گاهاً بی دلیلم بهش گفتم با اینکه نوار قلب معمولی هم قبلاً داده بودیم...گقت بهتر است نوع 24 ساعته اش را بگیری که مطمئن باشیم چیزیت نیست ..باید یک چیزهای وصل کنند روی قفسه سینه ام بعد بروم دنبال زندگیم و بعد از 24 ساعت برش دارند!چه باحال!...

میدانم درد من اسنرسهای بیخود است و نگرانیهای عبث!..آه از ترسهای بیهوده!...قلب نازنینم متاسفم که گاهی مجبوری تند تر بزنی!...خسته نباشی...دوستت دارم...

==============================================

اگر نشانی ام را بپرسند، می گویم: تمام پیاده رو های جهان!

اگر گذر نامه بخواهند، چشمان تو را نشانشان می دهم!

می دانم که سفر کردن به دیار چشمانت،

حق طبیعی تمام مردم دنیاست!

نزار قبانی


حالا می توانم با خیال راحتتری درباره سفرم تصور کنم!

تجسم میکنم پاریس شاید دختر زیبایی باشد که دامن پرچینش روی سنگفرشهای خیابانی که سالها عاشقانی بسیار از آن عبور کرده اند گستردست..یک دستش زیر چانه و آن دیگری روی دامنش آرام قرار گرفته اند..روی موهایش گلی مثل مینا یا ارکیده چسبانده...و نگاهش به دروازه ی آنسوی خیابانیست که کافه ها پرش کرده اند... من پیانویی را توی یک کافه پیدا میکنم و با اجازه از نوازنده میخواهم که بنوازم...بعد می نشینم و لا دیسپوت یا له مولین یا سور لفیل را نزدیک جایی که املی پولن فیلم برداری شده مینوازم!...بوی قهوه می آید...

آمستردام و انسخده شاید پسر بچه ای باشد که توی مزراع و گلزارها میلولد و بلند بلند آواز میخوانددر کنار مادری که دارد پای آسیاب بادیهای کنار دست جاده شیر گاوی را می دوشد... من فقط تماشا میکنم...بوی شیر تازه و پنیر می آید!

ونیز شاید پیرمردیست سوار قایق ..که چپقش را می کشد و مسافران را درآبهای سبز رنگی میچرخاندو به جزایری نه چندان دور میبرد...من درون قایقی نشسته ام و از هجوم زیبایی آرام گرفته ام...بوی نم و رطوبت می آید! 

رم شاید گلادیاتوریست بازنشسته! که هنوز و هر لحظه قلب تپنده اش اماده ی نبردی تازه است...همینطور که گوشه ای در کولوسِئو نشسته صدای پای اسب سوارانی را می شنود که تیز میتازند و دور میشوند من کنار مجسمه ها به اینکه میکل آنجلو ..داوینچی..رافائل و بقیه..چجور آدمهایی بوده اند فکر میکنم وسرشار از حیرتم....بوی خاک می آید!

برای جاهای دیگر هیچ تصوری ندارم!..اصلن شاید نرسم بروم همه شان را ببینم...بگذریم... :)