مگر دشمن کند اینها که من با جانِ خود کردم...

 

 

 

گفت : درنگ کنید که من آتشی دیده ام. ای بسا خبری بیاورم از آن
رفت و پیامبر بازگشت...

 

 

"

آدمی بعضی روزها بزرگ‌تر است، آدمی سن و سال متغیری دارد. من امروز پاهایم هجده‌ساله‌اند، دست‌هایم بیست‌وپنج سال دارند، موهایم سی‌وشش‌ساله‌اند، چشمم پنجاه‌ودو سال دارد، سینه‌ام نودوپنج سال. وقتی با شما هستم مثل حالا دلم کوچک است؛ اما جمعاً پیرمردی هستم مانند دسته‌گلی که تازه شکفته است.


سلام
که به هر سمت سلام می‌کنم شما آنجایید


سلام
سلامی که مناسب و مماس با شما باشد


سلام
سلامی که شما بپسندید
سلامی موزون و متناسب


سلام
سلام به چشمانِ محترم شما
سلام به مَردُمک‌های نازنین شما که نورِ سماواتِ والاَرض بر آن‌ها می‌تابد."

 

محمد صالح علاء

 

 

 

 

دست بردار ازین در وطن خویش غریب...

غربت کسی نباش 

که وطن دیده است ترا...

 

"یک چیزی هست در این دنیا به اسم خلوص که بعضی ها دارند، زیادش را هم دارند و خیلی ها هم ندارند یا کمش را دارند. و همین خلوص است که یک عده را متفاوت میکند از بقیه . همان یک عده ای که وقتی از در وارد میشوند میفهمی که ناب نابند، که وقتی از غمی بگویند دلت میلرزد، و وقتی خبر خوشی بدهند دلت باز میشود و اگر از ایمان بگویند ایمانت زیاد میشود و اگر از امید بگویند امیدواری در وجودت جوانه می زند و اگر از یاس بگویند .....یک عده که حرفهایشان را باور میکنی چون میدانی به آنچه میگویند باور دارند..

یک عده که فرقشان با همه آنها که عکسهای قشنگ دارند و ژستهای آنچنانی ، حرفهای زیبا میزنند ولی باور نکردنی، در همین است در خلوصی که دارند و خیلی ها ندارند...."