پشت این در...

صدا:

از کلاس موسیقی ام برگشته ام ...مثل همیشه دلم تنگ شده بود فرصت نشده بود اقرار کنم!...مثل زنجیری پایم را گرفته و در حلقه اش گیر افتاده ام!...و فکر می کنم این اسارت شیرین تا آخر عمر ادامه داشته باشد!...

============

من و تنهایی:

 مثل قبلترهام که نه ، اما هنوز آدم نشانه هام...گاهی خودم را مثل یک واداده میسپارم به همین نشانه ها و جلو میروم...همیشه وقتی صحبت از نشانه ها می شود یاد کتاب کیمیاگر می افتم ...آنجا که سفر سانتیاگو اساساً با همین نشانه ها شروع میشود و ادامه پیدا میکند...همین دیروز مثلا یکی از همان نشانه ها را حس کردم ...آنقدر بی تاب بودم که در خودم نمی گنجیدم..دلم میخواست از خودم بیرون می پریدم!...جسم و جانم را توی حالتهایی مثل مدیتیشن گاه کوچک تر از انچه هست و گاهی اصلن نیست! و گاه وسیع می دیدم...و ضربان قلبم به جای قفسه سینه توی گلویم میریخت!...مثل جدا شدن روح از بدن بود انگار...چقدر دلم تنگ می شود برای یک چنین عوالمی...گاهی که حتی فرصتی برای دلتنگی هم نیست...


========

شیطنت:

بر وسوسه ام برای سوار شدن بر تاب کنار مجتمع محل کارم فائق آمدم ..نه با ردش که با سوار شدن و تاب خوردن ..کنار بیدهای مجنون....رو به آفتاب پاییزی  سر ظهر!....

===

کتاب:

" نامه های عاشقانه و منظومه ی عین القضات و عشق" عباس معروفی...


تو

باران تنم کن

و مثل چتر

مرا زیر پر چشمهات بگیر

بگذار قطره قطره

تو را نگاه کنم...




همینها...


مزد اشتیاق...

ساعت 5/41 صبح است...دوشم را گرفته ام ...سرحال نشسته ام اینجا چایم را هم دم کرده ام برای صرف صبحانه توی خانه! :) که خوشمزه تر از سرکار است! و میخواهم درباره مزد اشتیاق بنویسم!..دیروز حتی کلاس موسیقی هم بیشتر چسبید!...روزهایی مثل دیروز که گوش شیطان کر همه چیز خوب پیش میرود.. فکر میکنم نکند همه اش خواب باشد و چند دقیقه بعد از خواب بیدار شوم و همه چیز تمام شود!....دیروز را هرگز فراموش نمی کنم ..فقط هورمونهای شادی بود که ترشح میشد درونم! منی که در آستانه ی کم آوردن و خستگی ناراحت کننده ای بودم، انرژی  دوباره ای دریافت کردم که خوشحالیش برایم با کمتر چیزی اینروزها برابری میکند...حالا میماند جزییات و پس پردازشهاش...



بی نام عزیزم اینبار  به عدد تمام ناپایداریها از تو سپاسگزارم ..چه فیزیکیش چه خلقی اش!

================================================



خب دیگر اینکه دیشب دکتر قلب هم رفتیم دوباره..جواب آزمایشاتمان را بردیم برایش..بنی اکو شد به خاطر رفع نگرانی دکتر گوگولی خدا رو شکر مشکلی نبود...و من قرار شد شنبه یک نوار قلب 24 ساعته بگیرم ..نمی دانستم همچین چیزی وجود دارد! وقتی درباره تپش قلب گاهاً بی دلیلم بهش گفتم با اینکه نوار قلب معمولی هم قبلاً داده بودیم...گقت بهتر است نوع 24 ساعته اش را بگیری که مطمئن باشیم چیزیت نیست ..باید یک چیزهای وصل کنند روی قفسه سینه ام بعد بروم دنبال زندگیم و بعد از 24 ساعت برش دارند!چه باحال!...

میدانم درد من اسنرسهای بیخود است و نگرانیهای عبث!..آه از ترسهای بیهوده!...قلب نازنینم متاسفم که گاهی مجبوری تند تر بزنی!...خسته نباشی...دوستت دارم...

==============================================

اگر نشانی ام را بپرسند، می گویم: تمام پیاده رو های جهان!

اگر گذر نامه بخواهند، چشمان تو را نشانشان می دهم!

می دانم که سفر کردن به دیار چشمانت،

حق طبیعی تمام مردم دنیاست!

نزار قبانی


حالا می توانم با خیال راحتتری درباره سفرم تصور کنم!

تجسم میکنم پاریس شاید دختر زیبایی باشد که دامن پرچینش روی سنگفرشهای خیابانی که سالها عاشقانی بسیار از آن عبور کرده اند گستردست..یک دستش زیر چانه و آن دیگری روی دامنش آرام قرار گرفته اند..روی موهایش گلی مثل مینا یا ارکیده چسبانده...و نگاهش به دروازه ی آنسوی خیابانیست که کافه ها پرش کرده اند... من پیانویی را توی یک کافه پیدا میکنم و با اجازه از نوازنده میخواهم که بنوازم...بعد می نشینم و لا دیسپوت یا له مولین یا سور لفیل را نزدیک جایی که املی پولن فیلم برداری شده مینوازم!...بوی قهوه می آید...

آمستردام و انسخده شاید پسر بچه ای باشد که توی مزراع و گلزارها میلولد و بلند بلند آواز میخوانددر کنار مادری که دارد پای آسیاب بادیهای کنار دست جاده شیر گاوی را می دوشد... من فقط تماشا میکنم...بوی شیر تازه و پنیر می آید!

ونیز شاید پیرمردیست سوار قایق ..که چپقش را می کشد و مسافران را درآبهای سبز رنگی میچرخاندو به جزایری نه چندان دور میبرد...من درون قایقی نشسته ام و از هجوم زیبایی آرام گرفته ام...بوی نم و رطوبت می آید! 

رم شاید گلادیاتوریست بازنشسته! که هنوز و هر لحظه قلب تپنده اش اماده ی نبردی تازه است...همینطور که گوشه ای در کولوسِئو نشسته صدای پای اسب سوارانی را می شنود که تیز میتازند و دور میشوند من کنار مجسمه ها به اینکه میکل آنجلو ..داوینچی..رافائل و بقیه..چجور آدمهایی بوده اند فکر میکنم وسرشار از حیرتم....بوی خاک می آید!

برای جاهای دیگر هیچ تصوری ندارم!..اصلن شاید نرسم بروم همه شان را ببینم...بگذریم... :)

18 آگوست


خیلی وقتها خیلی کارها بوده که میخواستم انجام بدهم اما شاید چون خیلی سخت گرفته ام  بی خیالشان شده ام از بیخ و بنیاد و یا به تعویقشان انداخته ام..همیشه برای عبورم از روزنه ها به کسی احتیاج داشتم که مشوقم باشد...همیشه به کسی که هلم بدهد وسط ترسهایم! گاهی کسی نبوده..خودم بوده ام رفته ام هی و برگشته ام هی..گاهی رد شده ام از عبور!....گاهی که کسی یا کسانی بوده اند ..رفته ام پی تدبیرات ! و علی رغم بالا و پایینهاش از اینکه آن کار را انجام داده ام بی توجه حتی به نتیجه ..خوشحالی خاصی کسب کرده ام و ذوق کرده ام و دلم خواسته خودم راو همینطور آن کسان را ماچ کنم!


همینا! :)



راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست

بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

 

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار

باز هم پنجره‌ای در دل سیمانی ماست

 

موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت

کمترین فایده ی عشق پشیمانی ماست

 

خانه‌ای بر سر خود ریخته‌ایم اما عشق

همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست

 

باد، پیغام رسان من و او خواهد ماند

گرچه خود بی‌خبر از بوسه ی پنهانی ماست


خود را خلاصه خواهم کرد در کتابی با 147 کاراکتر!...

خب من برگشتم..

امتحانی برای ترک اعتیاد به نوشتن بود؟!! شاید...

رد شدم؟ نمی دانم..

مهم نیست..

.....

 هردوتایمان میدانیم که چقدر همدیگر را دوست داریم بی نام عزیزم...برای لذت بردن و شاید سو استفاده از آنهمه "ترین هایت" ناچار به استفاده از صفاتیم...

و همینطور هردوتایمان خوب میدانیم بیشترها آن کسی نیستم که انتظار تو بوده همیشه...گاهی تند و گاهی لنگ لنگان آمده ام و رفته ام...و تو چون بی پایان ترین همین صفتهای ملموس و غیر ملموس که ذکرش رفت هستی هیچ گاه دورتر نرفتی و اخم به رویت نیاورده ای این را حتی در بدترین حالتهایی که داشتم خوب لمس کرده ام ...تو همیشه هوای همه را داری...و هوای مرا هم...و البته بازتاب کرده ها و ناکرده ها را هم به سبب قانون عمل و عکس العملت چشیده ام..چه خوب..چه بد...


 يَا حَبِيبَ الْبَاكِينَ...يَا مَنْ لا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إِلا هُوَ...

+++++

پسرک آمد توی دستش فال حافظ برای فروش داشت...گفتم فال نمی خواهم ..اولش پولی بهش ندادیم..غذا تعارفش کردم برداشت...بعد که بهش پول دادیم دوباره ترک عادت کردم و گفتم حالا دو تا فال به ما بده ..یکی برای خودم برداشتم یکی برای دوستان  همراهمان..

مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت

خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت....

چه تصادفی بوده باشد چه نه ...توصیفش جالب بود چگونگی ربطش به ابیات شعر را هم نمی دانم اما وصف حال من بود!.. آنجایش که گفت: اگرچه همت عالی دارید ولی کمتر از آن کمک میگیرید و بیشتر خود را سرگرم تردید و وسواس میسازید ..."تردید و وسواس"...

شاید از همان دست اتفاقهای زندگی من است که در یکروز 2 نفر یک حرف مشترک بهت بگویند..البته با کلماتی متفاوت ..


سر دو راهی یه قلعه بود دو خشت از اشک دو خشت از خنده...


گاهی آدم خودش را هم گول میزند دلش میخواهد یکی با یک نه یا آری محکم تکلیف بلا تکلیفیها را مشخص کند برایش..از بس خسته ای از فکر کردن به همه ی زیر و بم انتخابها و به نتیجه مطلوب نرسیدن..

 در تصمیم گیریها عذاب کشیده و میشکم همیشه...سخت ترین کارهاست برایم...با بالا رفتن سن هم این وضعیت وخیم تر میشود

 از طرفی هم (والبته برای یادآوری به خودم)...درست لحظه هایی که ریسکهای بزرگی توی زندگی کرده ام که البته تعدادشان متاسفانه کم ..خیلی کم است ..بیشتر احساس کرده ام زندگی راو بیشتر لذت برده ام از لحظاتم..

بگذریم...

-اینروزها یک دوپینگی دارم به اسم ماست و نعنا! روزی لااقل 4- 5 بار استفاده اش می کنم.. خدا برای پدر و مادرش حفظش کند..جیگیلی...

-- جالب اتفاق می افتد که ساعت خروج از خانه را مثل همیشه با ساعت مچی چک میکنی...سرخوش براه میفتی توی ترافیک تا رسیدن به محل کار...بعد از یک ربعی دوباره به ساعت نگاه میکنی و خوشحالی.. انگار حواست نیست که یک ربعی گذشته! ساعت هنوز همانیست که توی خانه دیده بودی!....و ناگاه ساعت ماشین تلگریست برای فهمیدن خواب رفتگی ساعت مچی که عقربه ثانیه شمار ندارد( از صدای عقربه های ثانیه شمار خوشم نمی آید.. ) و 12 ساعت است خواب رفته.. این چلنج من با زمان هم داستانیست..البته خیلی راحتم که توی خانه ام چیزی به اسم ساعت دیواری وجود ندارد!...به قول مامان عزیز دلکم "آدم توی خانه تو باید از خودت بپرسد ساعت چند است! چرا یکی ازین دیواریهاش نمی خری مهمونات راحت شن!"

خودمانیم آدم پول بدهد بابت چیزی که گاهی عین آینه دق هی کند میگذرد..گاهی هم که نباید تند!(نسبیت گرفته ام ;) ) گاهی هم که کار نکند  عین اخر دنیا حس کرختی بدهد بهت!.....


== حسی  برای کوتاهی موهایم دارم ..خیلی خیلی کوتاه..و این خطوط شاید بیشتر نزدیک باشد به توصیفش:

"در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم . دلم می‌خواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور. یک‌جور انتقامِ آیینی. ما زن‌ها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می‌گیرد، شروع می‌کنیم به کوتاه کردن. ناخن‌ها، موها ، حرف‌ها ، رابطه‌ها."
Ayda Carpediem


....ازدیدن آدمهایی که فکر میکنندخیلی کارشان درست است و همه چیز دانند و بقیه را به چشم تمسخر و یا نفهمی نگاه می کنند ...خنده ام میگیرد..

جای آن چشم که گور پدر آهو بود...

= غروب آخرین چهارشنبه ی تیر 92 ست..من تنهایی برای خودم شعر میخوانم و به یاد گذشته و انجمن شعر رشت افتاده ام...مجموعه شعرهای شاعران امروز پراست از آشنایی زداییهایی که نه وقت ذکرش و نه جایش اینجاست...سالهای نزدیک کنکورم را گاهی که مرور میکنم از منی که نجنگیدم برای کنکور وسط آنهمه دغدغه و درس چند شعر تراویده بود که برعکس حالا ان موقعها آزاد می نوشتمشان فارغ از قضاوت این و آن.. که درافکار مسموم  انگار شاعری که از عشق می نویسد هر روز عاشق می شود و فردا فارغ! و صد افسوس که ...بگذریم ...

دراین میان شاعرانی که امروز میشناسم گاهی در تغزلهای امروزیشان به قدری مانور میدهند که گاهی هر بیتی خود به تمامی یک شعر ارزشمند است و وقتی میخوانمش رشک میبرم به اینهمه بداعت کلام و زیبایی گفتار...

برخی از شعرهای این شاعران چیره دست  که  حالی میدهد به من خواندنشان و  دلم را می رباید...پر است از آن "تک ابیات بزرگ! " تو گویی شاعر قصدش این بوده که تواناییهایش رابه رخ کشیده و  عمق استعدادش دراین زمینه را به نمایش بگذارد...و الحق دست مریزاد میخواهد این افکار شاعرانه دلچسب! ..شعرهای مهدی فرجی که این روزها میخوانمشان گاهی از آن دست "بیتهای بزرگ" دارد که دلم نمی آید حتی یکیشان را هم اینجا بنویسم! چرا که در حق آنها که نمینویسم ظلم میشود!!!بجز عنوان پست که باید از شاعری که گفتم می بود و نوشتم!


= sur le fil  را به خوبی(بخوانید عالی!) دارم جلو میبرم...اشتیاقم باعث میشود استادم جمله های بیادماندی هربار بهم بگوید و تشویقم کند..در کنارش آموزش ساز هم تجربه جالبیست برایم و علاقه ام را صد چندان می کند!.. برعکس سال پیش همین موقع ها که حالم خوش نبود و  موقع زدن آهنگها احساساتی می شدم و گریه ام میگرفت نا خودآگاه (از شنیدن سرطان همکلاسیم گرفته تا نارساییهای دیگر ...)...و برای داشتن احساس های بی مثالی از این دست که با موسیقی دارم، همچون معشوقی عزیز سازم را دوست میدارم...

== خواب پدر برزگ و مادر بزرگم را دیدم ...جزییاتش بخاطرم نمانده ..پدر بزرگ را با همان کلاه شاپوی مشکی اش یادم مانده که مثل زمان حیاتش مشغول غر زدن به مادر بزرگ بود و یادم می آید مادر بزرگ توی خواب هم محلش نمیداد!!!!...وقتی خواب مرده ها را می بینم حتی اگر خواب خوب هم باشد ...من حسم خوب نیست...نمی دانم چرا!...


====قولش را داده ام برای افطاری فرداشب خانه هایده گل پالوده بپزم  ... بروم لذت ببرم از آشپزی چندان که ندانی...

پیوست: چقدر خاله و عمه بودن خوب است! :)



باحالی

-آنجا هنوز رشت بود...با همان بو همان رطوبت همان لهجه های شیرین

- - در تمام طول مسیر با حامد بودم اولین سفر با برادر!


-عجیب من بودم و اشکهایی که در نمی آمد! نه با زور که با اندیشه! دنبال چیزی بودم که گره ام بزند به آنجا ...چیزی پیدا نشد!به طرز غریبی آرام تر از همه بودم حتی در گورستان کنار قبر بستگانی چند....و مسافر دیگری که رفت ...

- فکر پیدا کردن شهریم که احساس تعلق داشتن به آنجا را در من زنده کند! هنوز خوشبختانه یا نه...جایی نیست!

 

خیلی روزهای با حالیست! من خیلی با حالتر شده ام!!! تنها چیزی که از آن اطمینان دارم همین است.....