خب من برگشتم..
امتحانی برای ترک اعتیاد به نوشتن بود؟!! شاید...
رد شدم؟ نمی دانم..
مهم نیست..
.....
هردوتایمان میدانیم که چقدر همدیگر را دوست داریم بی نام عزیزم...برای لذت بردن و شاید سو استفاده از آنهمه "ترین هایت" ناچار به استفاده از صفاتیم...
و همینطور هردوتایمان خوب میدانیم بیشترها آن کسی نیستم که انتظار تو بوده همیشه...گاهی تند و گاهی لنگ لنگان آمده ام و رفته ام...و تو چون بی پایان ترین همین صفتهای ملموس و غیر ملموس که ذکرش رفت هستی هیچ گاه دورتر نرفتی و اخم به رویت نیاورده ای این را حتی در بدترین حالتهایی که داشتم خوب لمس کرده ام ...تو همیشه هوای همه را داری...و هوای مرا هم...و البته بازتاب کرده ها و ناکرده ها را هم به سبب قانون عمل و عکس العملت چشیده ام..چه خوب..چه بد...
يَا حَبِيبَ الْبَاكِينَ...يَا مَنْ لا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إِلا هُوَ...
+++++
پسرک آمد توی دستش فال حافظ برای فروش داشت...گفتم فال نمی خواهم ..اولش پولی بهش ندادیم..غذا تعارفش کردم برداشت...بعد که بهش پول دادیم دوباره ترک عادت کردم و گفتم حالا دو تا فال به ما بده ..یکی برای خودم برداشتم یکی برای دوستان همراهمان..
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت....
چه تصادفی بوده باشد چه نه ...توصیفش جالب بود چگونگی ربطش به ابیات شعر را هم نمی دانم اما وصف حال من بود!.. آنجایش که گفت: اگرچه همت عالی دارید ولی کمتر از آن کمک میگیرید و بیشتر خود را سرگرم تردید و وسواس میسازید ..."تردید و وسواس"...
شاید از همان دست اتفاقهای زندگی من است که در یکروز 2 نفر یک حرف مشترک بهت بگویند..البته با کلماتی متفاوت ..
سر دو راهی یه قلعه بود دو خشت از اشک دو خشت از خنده...
گاهی آدم خودش را هم گول میزند دلش میخواهد یکی با یک نه یا آری محکم تکلیف بلا تکلیفیها را مشخص کند برایش..از بس خسته ای از فکر کردن به همه ی زیر و بم انتخابها و به نتیجه مطلوب نرسیدن..
در تصمیم گیریها عذاب کشیده و میشکم همیشه...سخت ترین کارهاست برایم...با بالا رفتن سن هم این وضعیت وخیم تر میشود
از طرفی هم (والبته برای یادآوری به خودم)...درست لحظه هایی که ریسکهای بزرگی توی زندگی کرده ام که البته تعدادشان متاسفانه کم ..خیلی کم است ..بیشتر احساس کرده ام زندگی راو بیشتر لذت برده ام از لحظاتم..
بگذریم...
-اینروزها یک دوپینگی دارم به اسم ماست و نعنا! روزی لااقل 4- 5 بار استفاده اش می کنم.. خدا برای پدر و مادرش حفظش کند..جیگیلی...
-- جالب اتفاق می افتد که ساعت خروج از خانه را مثل همیشه با ساعت مچی چک میکنی...سرخوش براه میفتی توی ترافیک تا رسیدن به محل کار...بعد از یک ربعی دوباره به ساعت نگاه میکنی و خوشحالی.. انگار حواست نیست که یک ربعی گذشته! ساعت هنوز همانیست که توی خانه دیده بودی!....و ناگاه ساعت ماشین تلگریست برای فهمیدن خواب رفتگی ساعت مچی که عقربه ثانیه شمار ندارد( از صدای عقربه های ثانیه شمار خوشم نمی آید.. ) و 12 ساعت است خواب رفته.. این چلنج من با زمان هم داستانیست..البته خیلی راحتم که توی خانه ام چیزی به اسم ساعت دیواری وجود ندارد!...به قول مامان عزیز دلکم "آدم توی خانه تو باید از خودت بپرسد ساعت چند است! چرا یکی ازین دیواریهاش نمی خری مهمونات راحت شن!"
خودمانیم آدم پول بدهد بابت چیزی که گاهی عین آینه دق هی کند میگذرد..گاهی هم که نباید تند!(نسبیت گرفته ام ;) ) گاهی هم که کار نکند عین اخر دنیا حس کرختی بدهد بهت!.....
== حسی برای کوتاهی موهایم دارم ..خیلی خیلی کوتاه..و این خطوط شاید بیشتر نزدیک باشد به توصیفش:
"در راه بازگشت به شهر موهایم را
از ته ماشین کردم . دلم میخواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور.
یکجور انتقامِ آیینی. ما زنها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت میگیرد،
شروع میکنیم به کوتاه کردن. ناخنها، موها ، حرفها ، رابطهها."
Ayda Carpediem
....ازدیدن آدمهایی که فکر میکنندخیلی کارشان درست است و همه چیز دانند و بقیه را به چشم تمسخر و یا نفهمی نگاه می کنند ...خنده ام میگیرد..