نزار قبانی شاعر عشق و زن...
«نِزار قبّانی»، بهسالِ ١٩٢٣ در دمشق متولّد شد. در دانشگاه رشتهی حقوق خواند و کارمندِ وزارتِ خارجهی سوریه شد. بیستویکسال در لندن، مادرید، پکن، بیروت، قاهره و آنکارا دیپلمات بود و در چهلویکسالگی، بالأخره، قیدِ کارِ سیاسی را زد و در بیروت ساکن شد. سالِ ١٩٨٢، در جنگهای داخلی لُبنان، زنش کُشته شد و «نِزار قبّانی» راهی ژنو شد و کمی بعد به لندن رفت و تا ١٩٩٨، زمانِ مرگش، در این شهرِ اروپایی زندگی کرد. او را در آرامگاهِ خانوادگیاش در دمشق بهخاک سپردند...
شاعری عرب زبان که بر خلاف برخی همزبانانش شاعر "عشق" است و "زن "....و از جمله شاعران محبوب برای من....
حدیثک سُجادة ٌ فارسیه..
کلام ات، قالیچه ی ایرانى است
وعیناکِ عصفورتان دمشقیتان ..
و چشمان ات، گنجشککان دمشقى
تطیرانِ بین الجدار وبین الجدار..
که در فاصله دو دیوار می پرند
وقلبی یسافر مثل الحمامة فوق میاه یدیکٍ،
قلب ام کبوتری است که بر فراز آب های دست هاى تو پرواز مى کند
ویأخذ قیلولة ً تحت ظلِّ السِّوار..
و در سایه ی دست بندها آرام می خوابد
وإنی أحبکِ..
دوست ات دارم
ولکن أخاف التورط فیکٍ،
می ترسم گرفتار تو شوم
أخاف التوحّد فیکٍ،
می ترسم با تو یکی شوم
أخاف التقمص فیکٍ،
می ترسم از در پیراهن تو رفتن
فقد علَّمتنی التجارب أن أتجنب عشق النساء،
تجربه به من آموخته است گریز از عشق زنان را
وموج البحار..
و موج دریا را..
أنا لا أناقش حبَّک.. فهو نهاری
من اعتراضی نمی کنم به دوست داشتن ات… این روزِ من است
ولستُ أناقش شمس النهار
و اعتراضی نمیکنم به آفتاب ظهر
أنا لا أناقش حبّک..
اعتراضی ندارم به دوست داشتن ات
فهو یقرر فی أی یوم سیأتی.. وفی أیِّ یوم ٍ سیذهب.
او ست که تصمیم می گیرد کدام روز خواهد آمد و کدام روز خواهد رفت
وهو یحدد وقت الحوار، وشکل الحوار..
و تعیین می کند وقت گفتگو را و شکل گفتگو را
۲
دعینی أصبُّ لک الشای،
بگذار که برایت چای بریزم
أنتِ خرافیّة الحسن هذا الصباح،
تو افسانه ی زیبای هستی در این صبحگاهان
وصوتکِِ نقشٌ جمیلٌ على ثوب مراکشیَّه
و صدای تو نقاشی زیبایی بر لباس زن مراکشی است
وعقدکِ یلعبُ کالطفل تحت المرایا..
و گردنبند تو بازی میکند چون کودکی زیر آیینه ها
ویرتشفُ الماء من شفة المزهریّه
و لب تر می کند از لبه گلدان
دعینی أصبُّ لک الشای، هل قلتُ إنی أحبُّک؟
بگذار که برایت چای بریزم. آیا گفتم؟ که دوستت دارم
هل قلت إنِّی سعیدٌ لأنک جئتِ..
گفتم؟ من خوشبختم برای این که تو آمدی؟
وأن حضورک یسعد مثل حضور القصیدة
و این که حضور تو شادآور است مثل شعر
ومثل حضور المراکبِ، والذکریاتِ البعیده..
و مثل حضور کشتیها و خاطرههای گذشته
۳
دعینی أترجم بعض کلام المقاعدِ وهی ترحبُ فیکِ..
بگذار که بعضی ازحرفهای صندلیها را ترجمه کنم … که به تو خوشامد میگویند
دعینی، أعبِّر عما یدور ببال الفناجین،
بگذار که آنچه در اندیشه فنجان ها می گذرد برایت تعبیر کنم
وهی تفکّرُ فی شفتیکِ..
که به لب های تو می اندیشند
وبالِ الملاعق، والسُکَّریه..
و آن چه را که در خاطر قاشق ها و شکردان است
دعینی أضیفکِ حرفاً جدیداً..
بگذار تو را چون حرف تازه ای اضافه کنم
على أحرفِ الأبجدیّه..
به حروف ابجدیه
دعینی أناقضُ نفسی قلیلاً
بگذار کمی با خودم در تناقض باشم
وأجمعُ فی الحُب بین الحضارة والبربریّه..
در عشق کنار هم بنشان ام تمدن و جاهلیت
۴
أأعجبکِ الشای؟
آیا از چای خوشت آمد؟
هل ترغبین ببعض الحلیبِ؟
آیا دوست داری مقداری شیر؟
وهل تکتفین – کما کنت دوماً – بقطعةِ سُکَّر؟
و یا مثل همیشه به حبه قندی اکتفا می کنی؟
وأما أنا فأفضّلُ وجهکِ من غیر سُکَّر..
اما من ترجیح می دهم چهره ات را بدون شکر
أکرّرُ للمرّة الالف أنی أحبک..
تکرار میکنم برای هزارمین بار… دوستت دارم
کیف تریدیننی أن أفسِّر ما لا یفسر؟
چگونه می خواهی چیزی را شرح دهم که شرحی ندارد
وکیف تریدیننی أن أقیس مساحة حزنی؟
و چگونه می خواهی برآورد کنم مساحت اندوه ام را
وحزنی کالطفل.. یزداد فی کلِّ یوم جمالاً ویکبر..
اندوه ام چون طفلی هر روز و زیباتر و بزرگ می شود
دعینی أقول بکل اللغات التی تعرفین ولا تعرفین..
بگذار بگویم با همه زبان هایی که می شناسی و نمی شناسی …
۵
أحبُّک أنتِ..
تو را دوست دارم
دعینی أفتشُ عن مفرداتٍ..
بگذار واژه ای جستجو کنم
تکون بحجم حنینی إلیک..
که به اندازه دلتنگی ام به تو باشد
وعن کلماتٍ.. تغطی مساحة نهدیکِ..
و کلماتی که بپوشانند مساحت پستان هایت
بالماء، والعشب، والیاسمین
از آب و سبزه و یاس
دعینی أفکر عنک..
بگذار به جای تو فکر کنم
وأشتاق عنکِ..
به جای تو دلتنگ شوم
وأبکی، وأضحک عنکِ..
و به جای تو بگریم و بخندم
وألغی المسافة بین الخیال وبین الیقین..
و تمام فاصله های بین خیال و حقیقت را از بین ببرم
۶
دعینی أنادی علیکِ، بکلِّ حروف النداءِ..
بگذار با همه ی حروف ندا تو را صدا کنم
لعلی إذا ما تغرغرت باسمکِ، من شفتی تولدین
شاید اگر نام ات بر زبان ام بچرخد از لب هایم متولد شوی
دعینی أؤسّسُ دول عشق ٍ..
بگذار تا دولت عشق را تاسیس کنم
تکونین أنتِ الملیکة فیها..
دولت عشقی که تو ملکه ی آن باشی
وأصبحُ فیها أنا أعظم العاشقین..
و من آن جا مهتر عاشقان گردم
دعینی أقود انقلاباً..
بگذار انقلابی را رهبری کنم
یوطّدُ سلطة عینیک بین الشعوب،
که استوار می کند حکومت چشمان ات را در بین مردمان
دعینی.. أغیّرُ بالحبِّ وجه الحضارةِ..
بگذار تغییر دهم با عشق چهره تمدن را
أنتِ الحضارةُ.. أنتِ التراث الذی یتشکلُ فی باطن الأرض
تو آن تمدنی تو آن میراث شکل یافته ی پنهان در زمین
منذ ألوف السنین..
از هزاران سال پیش
۷
أحبک..
دوست ات دارم
کیف تریدینی أن أبرهن أن حضورکِ فی الکون،
چگونه می خواهی دلیل بیاورم… حضور تو در هستی
مثل حضور المیاه،
مانند حضور آب است
ومثل حضور الشجر
مانند حضور درخت است
وأنّکِ زهرةُ دوَّار شمس ٍ..
تو آن گل آفتاب گردانی
وبستانُ نخل ٍ..
و باغ نخل
وأغنیة ٌ أبحرتْ من وترْ..
ضرباهنگی که دریانوردی می کند بر تار
دعینی أقولک بالصمتِ..
اجازه بده بگویمت با سکوت
حین تضیقُ العبارة ُ عمّا أعانی..
هنگامی که کلام برای رنج هایم محدود می شود
وحین یصیرُ الکلام مؤامرة ً أتورط فیها.
و هنگامی که سخن توطئه می آغازد غرق می شوم در آن
وتغدو القصیدة ُآنیة ً من حجر..
و شعر یکباره بدل به سنگ می شود
۸
دعینی..
بگذار
أقولکِ ما بین نفسی وبینی..
می گویم ات در بین خودم وخودم
وما بین أهداب عینی، وعینی..
در بین مژه های چشم ام و چشم ام
دعینی..
بگذار
أقولکِ بالرمز، إن کنتِ لا تثقین بضوء القمر..
به اشاره بگویم ات اگر به نور ماه اعتمادی نداری
دعینی أقولک بالبرق،
بگذار تا به برق بگویم ات
أو برذاذ المطر..
یا به باران نم نم
دعینی أقدّمُ للبحر عنوان عینیکِ..
بگذار نشانی چشمان ات را به دریا پیشکش کنم
إن تقبلی دعوتی للسفر..
اگر دعوت ام را به مسافرت بپذیری
لماذا أحبُّکِ؟
چرا دوست ات دارم؟
إنَّ السفینة فی البحر، لا تتذکّرُ کیف أحاط بها الماء..
کشتی در دریا نمی داند چگونه آب احاطه اش کرده است
لا تتذکرُ کیف اعتراها الدوار..
به خاطر نمی آورد چگونگی جنبش های گرداب را
لماذا أحبّکِ؟
چرا دوست ات دارم؟
إنّ الرصاصة فی اللحم لا تتساءل من أین جاءتْ..
گلوله در گوشت تن نمی پرسد از کجا آمده است
ولیست تُقدِّم أیَّ اعتذار..
و هیچ عذری نمی خواهد
۹
لماذا أحبُّکِ.. لا تسألینی..
چرا دوست ات دارم… نپرس
فلیسَ لدیَّ الخیارُ.. ولیس لدیکِ الخیارْ
انتخابی ندارم و انتخابی نداری
+++
دوستت دارم
و نقطه ای در پایان سطر نمی گذارم...
+++
می خواهم دوستت بدارم
تا کرویت را به زمین بازگردانم
و باکرگی را به زبان...
و شولای نیلگون را به دریا...
چرا که زمین بی تو دروغی ست بزرگ...
و سیبی تباه...
+++
به تو نخواهم گفت: "دوستت دارم"
مگر یک بار...
زیرا برق، خویش را مکرر نمی کند...
+++
این عطر ... که به خود می زنی
موسیقی سیالی ست...
و امضای شخصی ات که تقلیدش نمی توان...
+++
-ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها
و فضای چشمانت...
گسترده تر از فضای آزادی...
تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام
از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم...
و از اشعاری که آمده اند...
و اشعاری که خواهند آمد...
نمی توانم زیست بی تنفس هوایی که تو تنفس می کنی.
و خواندن کتاب هایی که تو می خوانی...
و سفارش قهوه ای که تو سفارش می دهی...
و شنیدن آهنگی که تو دوست داری...
و دوست داشتن گل هایی که تو می خری...
نمی توانم... از سرگرمی های تو هرگز جدا شوم
هرچه هم ساده باشند
هرچه هم کودکانه... و ناممکن باشند
عشق یعنی همه چیز را با تو قسمت کنم
از سنجاق مو...
تا کلینکس!
عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد
یعنی ترا تاریخ درکار نباشد...
یعنی تو با صدای من سخن گویی...
با چشمان من ببینی...
و جهان را با انگشتان من کشف کنی...
پیش از تو
زنی استثنائی را می جستم
که مرا به عصر روشنگری ببرد.
و آنگاه که ترا شناختم... آئینم به تمامت خویش رسید
و دانشم به کمال دست یافت!
مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم
نه دربرابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند...
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده... و دانه ی گندم!
نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم...
و ترکیب خونم دگرگون نشود...
و کتاب ها
و تابلوها
و گلدان ها
و ملافه های تختخواب از جای خویش پرنکشند...
و توازن کره ی زمین به اختلال نیفتد...
پس از آنکه دوستت داشتم... تازه دریافتم
که اندام زن چقدر با اندام شعر همانند است...
و چگونه زیر و بم های کمر و میان... (۱)
با زیر و بم های شعر جور در می آیند
و چگونه آنچه با زبان درپیوند است... و آنچه با زن... با هم یکی می شوند
و چگونه سیاهی مرکب... در سیاهی چشم سرازیر می شود.
ما به گونه ای حیرتزا به هم ماننده ایم...
و تا سرحد محو شدن در یکدیگر فرو می رویم...
اندیشه ها مان و بیانمان
سلیقه هامان و دانسته هامان
و امور جزئی مان در یکدیگر فرو می روند
تا آنجا که من نمی دانم کی ام؟...
و تو نمی دانی که هستی؟...
عشق یعنی اینکه مردم مرا با تو عوضی بگیرند
وقتی به تو تلفن می زنند... من پاسخ دهم...
و آنگاه که دوستان مرا به شام دعوت کنند... تو بروی...
و آنگاه که شعر عاشقانه ی جدیدی از من بخوانند...
ترا سپاس گویند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱) در متن عربی: خَصر یعنی کمر، بالای تهیگاه یا به تعبیر حافظ، میان:
"میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه ای ست که هیچ آفریده نگشوده است"
=============================================
سخن وقتی با اشعار عاشقانه سرگرفته شود مشکل است ادامه مسیر!...آنهم در آستانه بهاری دوباره از عمر....وقتی دلت عید آن سالهای کمی دورتر را بخواهد که هر جای که بودیم نهار اول فروردین خانه مادر بزرگ جمع می شدیم ...وقتی دلت همان گمجی کباب های خوشمزه مادر بزرگ را بخواهد که دوباره دیشب به خوابم آمد...(توی خواب داشتم صورتش را که لکه های سفیدک مانندی داشت و خشک بود با کرم مرطوب می کردم...آخرش خوشحال بود صورتش...)
وقتی دلت بچگی ها را دلتنگ باشد و تخم مرغهای رنگ شده خانه مادر بزرگ که سر شکستن شان ما نوه ها شرط می بستیم سر آب آلبالوی مختار ساغریسازان!!! یا بستنی ...و من همیشه می باختم...پسرها بهتر بلد بودند کدام تخم مرغ را انتخاب کنند....
دلمان هم شد از جنس همان تخم مرغهای رنگی رسوا کن خراب و شکننده!!
بهار یعنی لباس نو های همان روزها...خورشید همان روزها...سر وصدای زیاد اما خوش بچه ها و نوه ها در خانه قدیمی تو مادر بزرگ... و بستنی خشکها و شکلاتهایی که خودت محروم بودی از خوردنشان....ای دیابت لعنتی...
.....دلم هوای بهار نمی کند الا به بهانه فروردین.....فروردین تقویم را عاشقم... که یاد آور عید آن سالهاست...یادآور دفتر خاطراتی که با تمام کودکی..نوجوانی و ذوق و شوق من یکی دو هفته مانده به عید از آغاز سالی جدید و روایتهای متعدد من پر می شد!!! از تمام هیجاناتم لبریز بود و گفتگوی پنهانی من و تو خدای عزیز...زیر آسمان شب...چقدر برای بزرگ شدن جریمه پرداختیم..چقدر هم گران!.....
هر برگ از عمر را خوانده نخوانده ورق زدیم تا امروز ...باشد که دستمان که هنوز به نوشتن 90 پای امضاها عادت نکرده به 91 عادت کند.....
http://www.nashakiba.com/download-audio-salar-aghili-bahara.html
أحبک..
دوستت دارم
وأحب أن أربطک بزمنی.. وبطقسی..
میخواهم به حال و هوایم پیوندت دهم
وأجعلک نجمةً فی مداری..
تو را ستارهی مدار زندگیام قرار میدهم
أرید أن تأخذی شکل الکلمة..
میخواهم شکل واژهها شوی
ومساحة الورقه..
و سپیدی کاغذ
حتى إذا نشرت کتاباً.. وقرأه الناس..
هر کتابی چاپ میکنم …که مردم بخوانند
عثروا علیک، کالوردة فی داخله..
تو را مییابند مانند گل در درون آن
أرید أن تأخذی شکل فمی..
میخواهم شکل دهانام شوی
حتى إذا تکلمت…
حرف که میزنم
وجدک الناس تستحمین فی صوتی.
مردم تو را شناور در صدایم بیابند
أریدک أن تأخذی شکل یدی..
میخواهم شکل دستانام شوی
حتى إذا وضعتها على الطاولة..
وقتی به میز تکیه میدهم
وجدک الناس نائمةً فی جوفها..
تو را در میان دستانام در خواب ببینند
کفراشةٍ فی ید طفل..
مانند پروانهای در دستان کودکی!
إننی لا أحترف طقوس التهنئة..
پیشهای ندارم الا آیین پرستش و شادباش تو
إننی أحترف العشق..
من عاشق پیشهام
وأحترفک..
پیشه ام تویی
یتجول هو فوق جلدی..
عشق جولان میدهد بر پوستم
وتتجولین أنت تحت جلدی..
و در زیر پوستم تو جولان میدهی
وأما أنا..
و اما من
فأحمل الشوارع والأرصفة المغسولة بالمطر..
خیابانهای و پیاده روهای شسته از باران را حمل میکنم
على ظهری.. وأبحث عنک..
بر دوشام به جستجوی تو